تبلیغات
لیلی و مجنون

لیلی و مجنون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
به نظر شما برای بهتر شدن وبلاگ باید بیشتر چه مطالبی قرار بدم؟







لینک دوستان
صفحات جانبی

مجنون چو شنید پند خویشاناز تلخی پند شد پریشان
زد دست و درید پیرهن راکاین مرده چه می‌کند کفن را
آن کز دو جهان برون زند تختدر پیرهنی کجا کشد رخت
چون وامق از آرزوی عذراگه کوه گرفت و گاه صحرا
ترکانه ز خانه رخت بربستدر کوچگه رحیل بنشست
دراعه درید و درع می‌دوختزنجیر برید و بند می‌سوخت
می‌گشت ز دور چون غریباندامن بدریده تا گریبان
بر کشتن خویش گشته والیلاحول ازو به هر حوالی
دیوانه صفت شده به هر کویلیلی لیلی زنان به هر سوی
احرام دریده سر گشادهدر کوی ملامت او فتاده
با نیک و بدی که بود در ساختنیک از بد و بد ز نیک نشناخت
می‌خواند نشید مهربانیبر شوق ستاره یمانی
هر بیت که آمد از زبانشبر یاد گرفت این و آتش
حیران شده هر کسی در آن پیمی‌دید و همی گریست بر وی
او فارغ از آنکه مردمی هستیا بر حرفش کسی نهد دست
حرف از ورق جهان ستردهمی‌بود نه زنده و نه مرده
بر سنگ فتاده خوار چون گلسنگ دگرش فتاده بر دل
صافی تن او چو درد گشتهدر زیر دو سنگ خرد گشته
چون شمع جگر گداز ماندهیا مرغ ز جفت باز مانده
در دل همه داغ دردناکیبر چهره غبارهای خاکی
چون مانده شد از عذاب و اندوهسجاده برون فکند از انبوه
بنشست و به هایهای بگریستکاوخ چکنم دوای من چیست
آواره ز خان و مان چنانمکز کوی به خانه ره ندانم
نه بر در دیر خود پناهینه بر سر کوی دوست راهی
قرابه نام و شیشه ننگافتاد و شکست بر سر سنگ
شد طبل بشارتم دریدهمن طبل رحیل برکشیده
ترکی که شکار لنگ اویمآماجگه خدنگ اویم
یاری که ز جان مطیعم او رادر دادن جان شفیعم او را
گر مستم خواند یار مستمور شیفته گفت نیز هستم
چون شیفتگی و مستیم هستدر شیفته دل مجوی و در مست
آشفته چنان نیم به تقدیرکاسوده شوم به هیچ زنجیر
ویران نه چنان شد است کارمکابادی خویش چشم دارم
ای کاش که بر من اوفتادیخاکی که مرا به باد دادی
یا صاعقه‌ای درآمدی سختهم خانه بسوختی و هم رخت
کس نیست که آتشی در آرددود از من و جان من برآرد
اندازد در دم نهنگمتا باز رهد جهان ز ننگم
از ناخلفی که در زمانمدیوانه خلق و دیو خانم
خویشان مرا ز خوی من خاریاران مرا ز نام من عار
خونریز من خراب خستههست از دیت و قصاص رسته
ای هم نفسان مجلس ورودبدرود شوید جمله بدرود
کان شیشه می که بود در دستافتاده شد آبگینه بشکست
گر در رهم آبگینه شد خوردسیل آمد و آبگینه را برد
تا هر که به من رسید رایشنازارد از آبگینه پایش
ای بی‌خبران ز درد و آهمخیزید و رها کنید راهم
من گم شده‌ام مرا مجوئیدبا گم شدگان سخن مگوئید
تا کی ستم و جفا کنیدمبا محنت خود رها کنیدم
بیرون مکنید از این دیارممن خود به گریختن سوارم
از پای فتاده‌ام چه تدبیرای دوست بیا و دست من گیر
این خسته که دل سپرده تستزنده به توبه که مرده تست
بنواز به لطف یک سلاممجان تازه نما به یک پیامم
دیوانه منم به رای و تدبیردر گردن تو چراست زنجیر
در گردن خود رسن میفکنمن به باشم رسن به گردن
زلف تو درید هر چه دل دوختاین پرده‌دری ورا که آموخت
دل بردن زلف تو نه زور استاو هندو و روزگار کور است
کاری بکن ای نشان کارمزین چه که فرو شدم برآرم
یا دست بگیر از این فسوسمیا پای بدار تا ببوسم
بی کار نمی‌توان نشستندر کنج خطاست دست بستن
بی‌رحمتم این چنین چه ماندی(ارحم ترحم) مگر نخواندی
آسوده که رنج بر ندارداز رنجوران خبر ندارد
سیری که به گرسنه نهد خوانخردک شکند به کاسه در نان
آن راست خبر از آتش گرمکو دست درو زند بی‌آزرم
ای هم من و هم تو آدمیزادمن خار خسک تو شاخ شمشاد
زرنیخ چو زر کجا عزیز استزان یک من ازین به یک پشیز است
ای راحت جان من کجائیدر بردن جان من چرائی
جرم دل عذر خواه من چیستجز دوستیت گناه من چیست
یکشب ز هزار شب مرا باشیک رای صواب گو خطا باش
گردن مکش از رضای اینکاردر گردن من خطای اینکار
این کم زده را که نام کم نیستآزرم تو هست هیچ غم نیست
صفرای تو گر مشام سوز استلطفت ز پی کدام روز است
گر خشم تو آتشی زند تیزآبی ز سرشک من بر او ریز
ای ماه نوم ستاره تومن شیفته نظاره تو
به گر به توام نمی‌نوازندکاشفته و ماه نو نسازند
از سایه نشان تو نه پرسمکز سایه خویشتن می‌بترسم
من کار ترا به سایه دیدهتو سایه ز کار من بریده
بردی دل و جانم این چه شور استاین بازی نیست دست زور است
از حاصل تو که نام دارمبی‌حاصلی تمام دارم
بر وصل تو گرچه نیست دستمغم نیست چو بر امید هستم
گر بیند طفل تشنه در خوابکورا به سبوی زر دهند آب
لیکن چو ز خواب خوش برایدانگشت ز تشنگی بخاید
پایم چو دولام خم‌پذیر استدستم چو دو یا شکنج گیر است
نام تو مرا چو نام داردکو نیز دویا دولام دارد
عشق تو ز دل نهادنی نیستوین راز به کس گشادنی نیست
با شیر به تن فرو شد این رازبا جان به در آید از تنم باز
این گفت و فتاد بر سر خاکنظارگیان شدند غمناک
گشتند به لطف چاره سازشبردند به سوی خانه بازش
عشقی که نه عشق جاودانیستبازیچه شهوت جوانیست
عشق آن باشد که کم نگرددتا باشد از این قدم نگردد
آن عشق نه سرسری خیالستکورا ابد الابد زوالست
مجنون که بلند نام عشقستاز معرفت تمام عشقست
تا زنده به عشق بارکش بودچون گل به نسیم عشق خوش بود
واکنون که گلش رحیل یابستاین قطره که ماند ازو گلابست
من نیز بدان گلاب خوشبویخوش می‌کنم آب خود درین جوی
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

سلام دوستان

امیدوارم از مطالب وبلاگ خوشتون بیاد لطفا با دادن نظر و پیشنهاداتون به بهتر شدن وبلاگ کمک کنید

با تشکر


honey.7098@yahoo.com


بسوزد خانه ی لیلی و مجنون که رسم عاشقی در زمین انداخت اگر لیلی به مجنون داده میشد دل هیج عاشقی تنها نمیشد
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
Mail icon gramik.pl
دریافت همین آهنگ