تبلیغات
لیلی و مجنون

لیلی و مجنون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
به نظر شما برای بهتر شدن وبلاگ باید بیشتر چه مطالبی قرار بدم؟







لینک دوستان
صفحات جانبی

نوفل ز چنین عتاب دلکششد نرم چنانکه موم از آتش
برجست و به عزم راه کوشیدشمشیر کشید و درع پوشید
صد مرد گزین کارزاریپرنده چو مرغ در سواری
آراسته کرد و رفت پویانچون شیر سیاه جنگ پویان
چون بر در آن قبیله زد گامقاصد طلبید و داد پیغام
کاینک من و لشگری چو آتشحاضر شده‌ایم تند و سرکش
لیلی به من آورید حالیورنه من و تیغ لاابالی
تا من بنوازشی که دانماو را به سزای او رسانم
هم کشته تشنه آب یابدهم آب رسان ثواب یابد
چون قاصد شد پیام او بردشد شیشه مهر در میان خرد
دادند جواب کین نه راهستلیلی نه گلیچه قرص ماهست
کس را سوی ماه دسترس نیستنه کار تو کار هیچکس نیست
او را چه بری که آفتابستتو دیو رجیم و او شهابست
شمشیر کشی کشیم در جنگقاروره زنی زنیم بر سنگ
قاصد چو شنید کام و ناکامباز آمد و باز داد پیغام
بار دگرش به خشمناکیفرمود که پای‌دار خاکی
کای بیخبران ز تیغ تیزمفارغ ز هیون گرم خیزم
از راه کسی که موج دریاستخیزید و گرنه فتنه برخاست
پیغام رسان او دگر بارآورد پیام ناسزاوار
آن خشم چنان در او اثر کردکاتش ز دلش زبان بدر کرد
با لشکر خود کشیده شمشیرافتاد در آن قبیله چون شیر
وایشان بهم آمدند چون کوهبرداشته نعره‌ای به انبوه
بر نوفلیان عنان گشادندشمشیر به شیر در نهادند
دریای مصاف گشت جوشانگشتند مبارزان خروشان
شمشیر ز خون جام بر دستمی‌کرد به جرعه خاک را مست
سر پنجه نیزه دلیرانپنجه شکن شتاب شیران
مرغان خدنگ تیز رفتاربرخوردن خون گشاده منقار
پولاده تیغ مغز پالایسرهان سران فکنده بر پای
غریدن تازیان پرجوشکر کرده سپهر و ماه را گوش
از صاعقه اجل که می‌جستپولاد به سنگ در نمی‌رست
زوبین بلا سیاست‌انگیزسر چون سر موی دیلمان تیز
خورشید درفش ده زبانهچون صبح دریده ده نشانه
شیران سیاه در دریدندیوان سپید در دویدن
هرکس به مصاف در سواریمجنون به حساب جان سپاری
هرکس فرسی به جنگ میرانداو جمله دعای صلح می‌خواند
هرکس طللی به تیغ می‌کشتاو خویشتن از دریغ می‌کشت
می‌کرد چو حاجیان طوافیانگیخته صلحی از مصافی
گر شرم نیامدیش چون میغبر لشگر خویشتن زدی تیغ
گر طعنه زنش معاف کردیبا موکب خود مصاف کردی
گر خنده دشمنان ندیدیاول سر دوستان بریدی
گر دست رسش بدی به تقدیربرهم سپران خود زدی تیر
گر دل نزدیش پای پشتیپشتی گر خویش را به کشتی
می‌بود در این سپاه جوشانبر نصرت آن سپاه کوشان
اینجا به طلایه رخش راندهوآنجا به یزک دعا نشانده
از قوم وی ار سری فتادیبر دست برنده بوس دادی
وآن کشته که بد ز خیل یارشمی‌شست به چشم سیل بارش
کرده سر نیزه زین طرف راستسر نیزه فتح از آنطرف خواست
گر لشگر او شدی قوی‌دستهم تیر بریختی و هم شست
ور جانب یار او شدی چیرغریدی از آن نشاط چون شیر
پرسید یکی که‌ای جوانمردکز دو زنی چو چرخ ناورد
ما از پی تو به جان سپاریبا خصم ترا چراست یاری
گفتا که چو خصم یار باشدبا تیغ مرا چکار باشد
با خصم نبرد خون توان کردبا یار نبرد چون توان کرد
از معرکه‌ها جراحت آیداینجا همه بوی راحت آید
آن جانب دست یار داردکس جانب یار خوار دارد؟
میل دل مهربانم آنجاستآنجا که دلست جانم آنجاست
شرطت به پیش یار مردنزو جان س