تبلیغات
لیلی و مجنون

لیلی و مجنون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
به نظر شما برای بهتر شدن وبلاگ باید بیشتر چه مطالبی قرار بدم؟







لینک دوستان
صفحات جانبی

غواص جواهر معانیکرد از لب خود شکر فشانی
کانروز که نوفل آن ظفر یافتلیلی به وقایه در خبر یافت
آمد پدرش زبان گشادهبر فرق عمامه کج نهاده
بر گفت ز راه تیزهوشیافسانه آن زبان فروشی
کامروز چه حیله نقش بستمتازافت آن رمیده رستم
بستم سخنش به آب دادمیگبارگیش جواب دادم
نوفل که خدا جزا دهادشکرد از در ما خدا دهادش
و او نیز به هجر گشت خرسنددندان طمع ز وصل بر کند
لیلی ز پدر بدین حکایترنجید چنانکه بی‌نهایت
در پرده نهفته آه می‌داشتپرده ز پدر نگاه می‌داشت
چون رفت پدر ز پرده بیرونشد نرگس او ز گریه گلگون
چندان زره دو دیده خون راندکز راه خود آن غبار بنشاند
داد آب ز نرگس ارغوان رادر حوضه کشید خیزران را
اهلی نه که قصه باز گویدیاری نه که چاره باز جوید
در سله بام و در گرفتهمی‌زیست چو مار سرگرفته
وز هر طرفی نسیم کویشمی‌داد خبر ز لطف بویش
بر صحبت او ز نامداراندلگرم شدند خواستاران
هرکس به ولایتی و مالیمی‌جست ز حسن او وصالی
از در طلبان آن خزانهدلاله هزار در میانه
این دست کشیده تا برد مهدآن سینه گشاده تا خورد شهد
او را پدر از بزرگواریمی‌داشت چو در در استواری
وان سیم تن از کمال فرهنگآن شیشه نگاهداشت از سنگ
می‌خورد ولی به صد مداراپنهان جگر و می آشکارا
چون شمع به خنده رخ برافروختخندید و به زیر خنده می‌سوخت
چون گل کمر دو رویه می‌بستزوبین در پای و شمع بر دست
می‌برد ز روی سازگاریآن لنگی را به راهواری
از مشتریان برج آن ماهصد زهره نشست گرد خرگاه
چون ابن‌سلام آن خبر یافتبر وعده شرط کرده بشتافت
آمد ز پی عروس خواهیبا طاق و طرنب پادشاهی
آورد خزینه‌های بسیارعنبر به من و شکر به خروار
وز نافه مشک و لعل کانیآراسته برگ ارمغانی
از بهر فریشهای زیباچندین شترش به زیر دیبا
وز بختی و تازی تکاورچندانکه نداشت عقل باور
زان زر که به یک جوش ستیزندمی‌ریخت چنانکه ریگ ریزند
آن زر نه که او چو ریگ می‌بیختبر کشتن خصم ریگ می‌ریخت
کرده به چنان مروتی چستآن خانه ریگ بوم را سست
روزی دو ز رنج ره برآسودقاصد طلبید و شغل فرمود
جادو سخنی که کردی از شرمهنگام فریب سنگ را نرم
جان زنده کنی که از فصیحیشد مرده او دم مسیحی
با پیش کشی ز هر طوایفآورده ز روم و چین و طایف
قاصد بشد و خزینه را بردیک یک به خزینه‌دار بسپرد
وانگه به کلید خوش زبانیبگشاد خزینه نهانی
کین شاهسوار شیر پیکرروی عربست و پشت لشگر
صاحب تبع و بلندنام استاسباب بزرگیش تمام است
گر خون‌طلبی چو آب ریزدور زر گوئی چو خاک بیزد
هم زو برسی به یاوری‌هاهم باز رهی ز داوریها
قاصد چو بسی سخن درین راندمسکین پدر عروس در ماند
چندانکه به گرد کار برگشتاقرارش ازین قرار نگذشت
بر کردن آن عمل رضا دادمه را به دهان اژدها داد
چون روز دیگر عروس خورشیدبگرفت به دست جام جمشید
بر سفت عرب غلام روسیافکند مصلی عروسی
آمد پدر عروس در کارآراست به گنج کوی و بازار
داماد و دیگر گروه را خواندبر پیش گه نشاط بنشاند
آئین سرور و شاد کامیبر ساخت به غایت تمامی
بر رسم عرب به هم نشستندعقدی که شکسته بازبستند
طوفان درم بر آسمان رفتدر شیر بها سخن به جان رفت
بر حجله آن بت دلاویزکردند به تنگها شکرریز
وآن تنگ دهان تنگ روزیچون عود و شکر به عطر سوزی
عطری ز بخار دل برانگیختواشگی چو گلاب تلخ می‌ریخت
لعل آتش و جزعش آب می‌داداین غالیه وان گلاب می‌داد
چون ساخته شد بسیچ یارشناساخته بود هیچ کارش
نزدیک دهن شکسته شد جامپالوده که پخته بود شد خام
بر خار قدم نهی بدوزدوآتش به دهن بری بسوزد
عضوی که مخالفت پذیردفرمان ترا به خود نگیرد
هر چه آن ز قبیله گشت عاصیبیرون فتد از قبیله خاصی
چون مار گزیده گردد انگشتواجب شودش بریدن از مشت
جان داروی طبع سازگاریستمردن سبب خلاف کاریست
لیلی که مفرح روان بوددر مختلفی هلاک جان بود
چون صبحدم آفتاب روشنزد خیمه بر این کبود گلشن
سیاره شب پر از عوان شدبر دجله نیلگون روان شد
داماد نشاط مند برخاستاز بهر عروس محمل آراست
چون رفت عروس در عماریبردش به بسی بزرگواری
اورنگ و سریر خود بدو دادحکم همه نیک و بد بدو داد
روزی دو سه بر طریق آزرممی‌کرد به رفق موم را نرم
با نخل رطب چو گشت گستاخدستی به رطب کشید بر شاخ
زان نخل رونده خورد خاریکز درد نخفت روزگاری
لیلیش طپانچه‌ای چنان زدکافتاد چو مرده مرد بی خود
گفت ار دگر این عمل نمائیاز خویشتن و زمن برائی
سوگند به آفریدگارمکار است به صنع خود نگارم
کز من غرض تو بر نخیزدور تیغ تو خون من بریزد
چون ابن‌سلام دید سوگندزان بت به سلام گشت خرسند
دانست کزو فراغ داردجز وی دیگری چراغ دارد
لیکن به طریق سر کشیدنمی نتوانست از او بریدن
کز دیدن آن مه دو هفتهدل داده بدو ز دست رفته
گفتا چو ز مهر او چنینمآن به که درو ز دور بینم
خرسند شدن به یک نظارهزان به که کند ز من کناره
وانگه ز سر گناهکاریپوزش بنمود و کرد زاری
کز تو به نظاره دل نهادمگر زین گذرم حرامزادم
زان پس که جهان گذاشت با اوبیش از نظری نداشت با او
وان زینت باغ و زیب گلشنبر راه نهاده چشم روشن
تا باد کی آورد غباریاز دامن غار یار غاری
هر لحظه به نوحه بر گذرگاهبی خود به در آمدی ز خرگاه
گامی دو سه تاختی چو مستاننالنده‌ترت از هزار دستان
جستی خبری زیار مهجوردادی اثری به جان رنجور
چندان به طریق ناصبورینالید ز درد و داغ دوری
کان عشق نهفته شد هویداوان راز چو روز گشت پیدا
برداشته رنج ناشکیبشاز شوهر و از پدر نهیبش
چون عشق سرشته شد به گوهرچه باک پدر چه بیم شوهر

.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

سلام دوستان

امیدوارم از مطالب وبلاگ خوشتون بیاد لطفا با دادن نظر و پیشنهاداتون به بهتر شدن وبلاگ کمک کنید

با تشکر


honey.7098@yahoo.com


بسوزد خانه ی لیلی و مجنون که رسم عاشقی در زمین انداخت اگر لیلی به مجنون داده میشد دل هیج عاشقی تنها نمیشد
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
Mail icon gramik.pl
دریافت همین آهنگ