تبلیغات
لیلی و مجنون

لیلی و مجنون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
به نظر شما برای بهتر شدن وبلاگ باید بیشتر چه مطالبی قرار بدم؟







لینک دوستان
صفحات جانبی

انگشت کش سخن سرایاناین قصه چنین برد به پایان
کان سوخته خرمن زمانهشد خرمنی از سرشک دانه
دستاس فلک شکست خردشچون خرد شکست باز بردش
زانحال که بود زارتر گشتبی‌زورتر و نزارتر گشت
جانی ز قدم رسیده تا لبروزی به ستم رسیده تا شب
نالنده ز روی دردناکیآمد سوی آن عروس خاکی
در حلقه آن حظیره افتادکشتیش در آب تیره افتاد
غلطید چو مور خسته کردهپیچید چو مار زخم خورده
بیتی دو سه زارزار برخوانداشکی دو سه تلخ تلخ بفشاند
برداشت بسوی آسمان دستانگشت گشاد و دیده بربست
کای خالق هرچه آفرید استسوگند به هرچه برگزیداست
کز محنت خویش وارهانمدر حضرت یار خود رسانم
آزاد کنم ز سخت جانیواباد کنم به سخت رانی
این گفت و نهاد بر زمین سروان تربت را گرفت در بر
چون تربت دوست در برآوردای دوست بگفت و جان برآورد
او نیز گذشت از این گذرگاهوان کیست که نگذرد بر اینراه
راهیست عدم که هر چه هستنداز آفت قطع او نرستند
ریشی نه که غورگاه غم نیستخاریده ناخن ستم نیست
ای چون خر آسیا کهن لنگکهتاب نو روی کهربا رنگ
دوری کن از این خراس گردانکو دور شد از خلاص مردان
در خانه سیل ریز منشینسیل آمد، سیل، خیز، منشین
تا پل نشکست بر تو گردونزین پل به جهان جمازه بیرون
در خاک مپیچ کو غباریستبا طبع مساز کو شراریست
بر تارک قدر خویش نه پایتا بر سر آسمان کنی جای
دایم به تو بر جهان نماندآنرا مپرست کان نماند
مجنون ز جهان چو رخت بر بستاز سرزنش جهانیان رست
بر مهد عروس خوابنیدهخوابش بربود و بست دیده
ناسود درین سرای پر دودچون خفت مع‌الغرامه آسود
افتاده بماند هم بر آن حالیک ماه و شنیده‌ام که یک سال
وان یاوگیان رایگان گردپیرامن او گرفته ناورد
او خفته چو شاه در عماریوایشان همه در یتاق داری
بر گرد حظیره خانه گردندزان گور گه آشیانه گردند
از بیم درندگان چپ و راستآمد شد خلق جمله برخاست
نظارگیی که دیدی از دورشوریدن آن ددان چو زنبور
پنداشتی آن غریب خستهآنجاست به رسم خود نشسته
وان تیغ زنان به قهرمانیبر شاه کنند پاسبانی
آگاه نه زانکه شاه مرد استبادش کمر و کلاه برداست
وان جیفه خون به خرج کردهدری به غبار درج کرده
از زلزلهای دور افلاکشد ریخته و فشانده بر خاک
در هیت او ز هر نشانینامانده به جا جز استخوانی
زان گرگ سگان استخوانخوارکسرا نه به استخوان او کار
چندان که ددان بدند بر جایننهاد در آن حرم کسی پای
مردم ز حفاظ با نصیب استاین مردمی از ددان غریب است
شد سال گذشته وان دد و دامآواره شدند کام و ناکام
دوران چو طلسم گنج بربودوان قفل خزینه بند فرسود
گستاخ روان آن گذرگاهکردند درون آن حرم راه
دیدند فتاده مهربانیمغزی شده مانده استخوانی
چون محرم دیده ساختندشاز راه وفا شناختندش
آوازه روانه شد به هر بومشد در عرب این فسانه معلوم
خویشان و گزیدگان و پاکانجمع آمده جمله دردناکان
رفتند و در او نظاره کردندتن خسته و جامه پاره کردند
وان کالبد گهر فشاندههمچون صدف سپید مانده
گرد صدفش چو در زدودندبازش چو صدف عبیر سودند
او خود چو غبار مشگوش داشتاز نافه عشق بوی خوش داشت
در گریه شدند سوکوارانکردند بر او سرشک باران
شستند به آب دیده پاکشدادند ز خاک هم به خاکش
پهلوگه دخمه را گشادنددر پهلوی لیلیش نهادند
خفتند به ناز تا قیامتبرخاست ز راهشان ملامت
بودند در این جهان به یک عهدخفتند در آن جهان به یک مهد
کردند چنانکه داشت راهیبر تربت هردو روضه گاهی
آن روضه که رشک بوستان بودحاجتگه جمله دوستان بود
هرکه آمدی از غریب و رنجوردر حال شدی ز رنج و غم دور
زان روضه کسی جدا نگشتیتا حاجت او روا نگشتی
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

سلام دوستان

امیدوارم از مطالب وبلاگ خوشتون بیاد لطفا با دادن نظر و پیشنهاداتون به بهتر شدن وبلاگ کمک کنید

با تشکر


honey.7098@yahoo.com


بسوزد خانه ی لیلی و مجنون که رسم عاشقی در زمین انداخت اگر لیلی به مجنون داده میشد دل هیج عاشقی تنها نمیشد
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
Mail icon gramik.pl
دریافت همین آهنگ